تبليغاتX
ملکه صبا

ملکه صبا

برای ادراک و دریافت نفحات رحمانیه

دزدی بدون چراغ

 

پس از جمله اي كه آقاي ك در روز مراسم ميلاد امام رضا گفت، تصميم گرفتم در نگاهم نسبت به رفتارهاي او تجديد نظري بكنم.

جمله اي را گفته بود به مدير هم گفتم و اضافه كردم كه ديدن همين رفتارهاست كه از خستگي كار در روز مراسم مي كاهد و لحظه هاي آن را شيرين تر مي كند.

 

تا ساعت 11 صبح امروز(دوشنبه) بر همين نظر بودم، تا اينكه حضرت آقايي كه مي خواستم در موردش ديگر قضاوت بد نكنم و مثبت تر بيانديشم، تماس گرفت: "سلام خانم.. ، ما آن روز كه جوايز را داديد چون نمي خواستيم تقديرنامه هاي افراد برگزيده سال خالي باشد، سكه هايي را كه از قبل داشتيم داديم تا بعد بياوند و عوض كنند، لطفا تماس بگيريد و بگوييد بياوند و با سكه هاي تاريخ روز عوض كنند. خيلي از شما ممنونم"

از لحن آرام و مودبش، شك ام برد كه نكند آقاي ك نباشد چون او عادت دارد عادي ترين حرفهايش را هم با اربده زدن بيان كند پس چطور شده است..!.

دوباره با تعجب پرسيدم شما آقاي ك هستيد!. تاييد كرد.

با خودم گفتم چرا همان روز اطلاع ندادند كه سكه ها قديمي است و بايد تعويض شود.چرا امروز؟ شايد كسي نياز داشته و تا الان فروخته است.

در تماس با يكي از نگهبانها كه او هم جزو كساني بود كه سكه قديمي را به او انداخته بودند، فهميدم خبر گندي را كه آقاي ك زده، قبلا توسط او به اطلاع معاون الف رسيده و او به خاطر اينكه بيشتر از اين پيش افراد بيشتري رسوا نشوند خواسته كه سكه هاي جديد به صاحبانش برگردانده شود.

تفاوت قيمت سكه قديمي با جديد 18 هزار تومان بود. براي ده نفر حساب كنيد ببينيد چقدر مي شود كه اين آقا كه سالي يك مدل فقط به مدل ماشينش اضافه مي شود به آن هم رحم نكرد. با مدرك ديپلم بدون ذره اي شعور، ميزان دارايي اش را از زماني كه وارد اين سازمان شده حساب كنيد بعد ببينيد اين دزد كه بدون چراغ آمده اينگونه كالا برده است. پس دزدهاي با چراغ چه كرده اند و مي كنند با ما!

با مدرك فوق ليسانس و عنوان مسئول قسمت بعد از 5 سال كار، امسال لطف كرده حقوقم را به پاي حقوق يك مرد با مدرك فوق ديپلم رسانده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:51  توسط صبا  | 

ديروز و امروز خوب

 

امروز زودتر از روزهاي ديگر به محل كارم رسيدم. با ديوان حافظي كه مريم جان به من داده است فال گرفتم. طبق معمول، حافظ جان هم خبرهاي خوب و دلگرم كننده اي داد:

بشري اذالسلامه حلت بذي سلم                         لله حمد معترف غايه النعم

آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد          تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم   

...

 

طي هفته گذشته، كتاب "از به" را كه يكي از دوستان خوبم براي روز تولدم به من هديه داده بود خواندم. داستان آن درباره ي خلبان جانبازی است که حق پرواز ندارد براي پرواز دوباره تلاش ميكند.

كتاب بسيار خوبي بود و من از خواندن آن، هم به دليل متن خوب كتاب و هم به دليل اينكه هديه ي عزيزي بود از طرف عزيزي بسيار لذت بردم.

از امروز هم مطالعه ي كتاب "جهان هولوگرافيك" نوشته ي مايكل تالبوت و ترجمه ي داريوش مهرجويي كه يكي از كتابهايي است كه اخيرا خواهرم به كتابخانه اضافه كرده است شروع كرده ام. خواندن اين كتاب باعث شد ياد سنين دوران اول و دوم راهنمايي خودم بيافتم. دوراني كه عشق من شده بود مطالعه كتابهاي روانشناسي و فلسفه كه گاهي متن آن آنقدر برايم ثقيل بود كه هيچ چيز از آن نمي فهميدم ولي به عشق پيدا كردن پاسخي كوچك به سئوالهاي فراواني كه در زمينه خواب و رويا و روح  و ... داشتم، تا انتها آنرا مي خواندم.  

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:53  توسط صبا  | 

من

 

چند روزي است يكي از ترس، بخشي از روياهاي شيرينم را خط خطي مي كند تا به واقعيت نپيوندد.

من، آن بخش از روياي خط خورده ي خويشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:59  توسط صبا  | 

شهرداري تهران وجدول هاي سياسي

 

چند روز پيش، عصر، وقتي به خانه برمي گشتم، ديدم مردي(كارگر شهرداري) دارد روي رنگ سبز جدول خيابان رنگ سياه مي زند.

هر بيننده اي چه عاقل چه غير عاقل مي توانست در مقايسه ي دو قسمت رنگ شده و رنگ نشده جدولها، متوجه زشتي قسمتهاي تازه رنگ شده كه سياه زغالي كدري بود بشود.

حذف رنگ زيباي سبز، رنگ طراوت و شادابي و جواني،حالا به بهانه ي اينكه به نمادي براي عده اي افراد سياسي تبديل شده است، توسط شهرداري تهران از مبلمان شهري در حال اجراست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 4:33  توسط صبا  | 

چرا تحمل سختی؟

«آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کارکرد،‌ به دیگران نیکی کرد،‌ اما با تمام پرهیزگاری ‌در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش هر لحظه بیشتر می‌شد.

یک روز عصر،‌ دوستی به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، ‌گفت: واقعا عجیب است. درست بعد از اینکه تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی،‌ زندگیت بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی،‌هیچ چیز بهتر نشده.

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگیش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد. شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: «در این کارگاه، ‌فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را برمی‌دارم و پشت سرهم به آن ضربه می‌زنم ‌تا اینکه فولاد، ‌شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم ‌و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، ‌فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ‌ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظر دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد،‌ سیگاری روشن کرد و ادامه داد: گاهی فولادی که به دستم می‌رسد،‌ نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ‌ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، ‌هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

باز مکث کرد و ادامه داد: می‌دانم که خدا دارد مرا را در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده،‌ پذیرفته‌ام ‌و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم،‌ انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، ‌از کارت دست نکش ‌تا شکلی را که تو می‌خواهی ‌به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی،‌ ادامه بده. ‌هر مدت که لازم است ادامه بده. اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن

به نقل از وبلاگ "وقتی نیست"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:44  توسط صبا  | 

بيمار خوشبخت

 

گاهي آدمها خوشبختي را بالا مي آورند، آنقدر خوشبخت اند.

از هميشه خوشبخت بودن، زندگيشان يكنواخت مي شود و يكنواختي خستگي به بار مي آورد.

از خستگي زياد، مريض مي شوند و ... .

و آرزوي سلامتي و خوشبختي براي خود مي كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:58  توسط صبا  | 

خود را خط بزن! تا آسوده بخوابي

 

مادربزرگم وقتي شنيد پدر نمي خواهد تا آخر ماه به او اجازه ي رفتن بدهد؛ خيلي دلخور شد.

پدر گفت: بايد تكليف عمل جراحي چشم ات معلوم شود.

مادر بزرگ با دلخوري گفت: بگذار ادامه اش را اوكمك كند.

پدر گفت: آنها نمي توانند.

ياد روزهايي افتادم كه از بس فكر مي كردم مهم هستم، حاضر نبودم لحظه اي استراحت كنم.

اگر چه دوست نداشتم تجربه ي خودم را براي پدرم مثال بزنم، ولي نتوانستم جلوي زبانم را بگيرم و گفتم: زبانم لال، فكر مي كني اگر روزي بيمار شوي، همه ي اين كارهايي كه شما انجام مي دهي، زمين خواهد ماند؛ اگر چه كسي به خوبي شما انجام نخواهد داد ولي انجام خواهد شد. پس اينقدر مطلق نگر نباشيد و افراد را به حال خود بگذاريد و كمي هم به فكر استراحت و خوشي خود باشيد كه زمان به سرعت در حال گذر است.

مثال خودم را زدم و پدر با شك حرفهايم را گوش كرد.

گفتم: روزي در محل كارم فكر مي كردم وظايف روزانه ام به هر نحوي شده بايد انجام شود، بايد!.

و هميشه استرس داشتم كه مبادا انجام نشود.

ولي امروز به محبت دوستان و همكاران خوبي كه دارم متوجه شدم بايدي در كار نيست، و شايد روزي و روزهايي هم پيش بيايد كه انسان نتواند كارهايش را آنطور كه دوست دارد و دارند، پيش ببرد. و اين مساله به آن اندازه كه من فكر مي كنم وحشتناك نيست.

ما آنقدرها كه خودمان فكر مي كنيم، مهم نيستيم؛ كه نبودنمان فلك را از كار بياندازد.

و من ممنون از دوستي كه گفت: در سرشماري، تو ازآمار حذف بودي.

ديروز دلخور بودم و امروز خوشحالم كه در آمارش نبودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:6  توسط صبا  | 

اين روز از مهر

 

"شايد ديگر مرا نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري. اما من تو را خوب مي شناسم. ما همسايه ي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا.

...

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را، ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا. ما گم شديم و خدا را گم كرديم.

...."از كتاب «در سينه ات نهنگي مي تپد»

"خدا گفت: زمين سردش است.چه كسي مي تواند زمين را گرم كند؟

ليلي گفت: من

...

ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است. خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟

خدا گفت: خاكسترت را دوست دارم، خاكسترت را پس مي گيرم." از كتاب«ليلي نام تمام دختران زمين است»

اين متن ها بخشي از كتاب هايي است كه دوست و همكار خوبم مريم به من داده است؛ به مناسبت روز تولدم در 7 مهر ماه(امروز).

خانم كريمي sms زد و خانم مقصوديان زنگ زد و تبريك گفت. فريبا جان هم ديشب زنگ زد و تبريك گفت.

بعد از ظهر ديروز، بعد از ظهر امروز و فردا در مرخصي هستم براي انجام كاري كه اميدوارم به پايان برسانم.

5 سال كاري، همه لحظه هاي روزها و اوقاتي از شب هايم با دغدغه كار و بخشي از آن هم با دغدغه ي تحصيل گذشت.

بد و خوب لحظه هاي عمرم را همانطور كه بود پذيرفتم و گذراندم. جبرگونه.

اما مدتي است پذيرفته ام نصيحت دوستي را كه گفت در بستن لحظه هاي بد و باز كردن لحظه هاي خوش، خود مختاري.

لحظه هاي شور بعد از ظهر ديروز را به محض شروع بستم و جلوي لحظه اي شور امروز را سد كردم.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:53  توسط صبا  | 

قانون جنگل وارونه

 

بر جنگل وارونه ي ما، قانون وارونه جنگل حكمفرماست.

قانون طبيعت اينگونه است كه قدرتمندترها و وحشي ترها ضعيف ترها و رام ترها را مي درند و مي خورند. و ضعيف ترها و رام ترها اگر نشود گفت همه، خيلي هايشان علف خوار و مردارخوارند.

اما در جنگي كه ما ساخته ايم و در آن زندگي و كار مي كنيم، همه، چه قدرتمندها و چه ضعيف ترها همه وحشي و زنده خوارند.یکی دگرخوار و دیگری خودخوار.

و ضعيف ترهايش، وحشي تر و درنده خوترند.

قدرتمندترهايش شكار ضعيف را مي برند و درخفا مي خورند؛

و ضعيف ترها، آشكارا خود را مي درند و از سمت پا مي خورند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:8  توسط صبا  | 

دعای آخر هفته

 

خدایا به همکاران من نظم عطا فرما.

در غیر اینصورت به من صبر و یا فرصت همنشینی با همکاران منظم  را ببخشا!

و اگر برآورده کردن آن دو مقدور نیست، پس همکاران آقا را با همکاران خانم جایگزین کن! 

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:16  توسط صبا  | 

دوری و دوستی

 

-         نمي دانم چرا بزرگي كه به احترام، دستمان را مي گيرد و نزد خود و يا بالاتر از خود مي نشاندمان، كوچك مي شود.

 

 

روزها طولانی شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:59  توسط صبا  | 

خوشا به حال...

 

- خوشا به حال آناني كه مي توانند ديروزشان را فراموش كنند و به فردايشان اصلا فكر نكنند.

 هر چه پيش آيد خوش آيد.

 

- امروز وقتي فايلي را از همكارم خواستم و او گفت حذف كرده؛ نمي دانم چطور توانستم عكس العملي! در مقابل اين همه بي خيالي اش نشان ندهم.

به نظر مي رسد كمال همنشين، در من اثرعجيبي به جا گذاشته است و عكس العمل ام را در مقابل بي توجهي ديگران به اموري كه برايم مهم است، فلج كرده است. انشا الله كه ادامه داشته باشد بدون اينكه نظم و انضباط كاري خودم را به نابودي بكشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:17  توسط صبا  | 

شكنجه گاه وسواسي ها

 

اي كاش دوستان مي دانستند كه حداقل در اين روزهايي كه انواع و اقسام آنفلوانزاي خوكي و گربه اي! بزي! و چه و چه در حال شيوع است، بايد موقع عطسه دهانشان را اگر دستمالي در دسترس ندارند، با دست بگيرند.

نمي دانم در اتاقي كه در و پنجره هايش بسته است، چطور مي توانم بدون عصباني شدن از دست آدمهايي كه بدون ملاحظه ي حال ديگران دهان باز كرده و كل هواي اتاق را با ذرات بزاق دهان خود كه به همراه عطسه پخش مي شود، آلوده می کنند نفس بكشم و به فكر نوشتن اين متن به عنوان تذكر نيافتم.

-         چند وقت پيش، وقتي برادرم به شوخي پرسيد، خدايي راستش را بگو شما صبح تا عصر چه كار مي كنيد.

در جوابش، اتفاقات جدي محيط كارم را به شوخي برايش گفتم.

گفتم بقيه را نمي دانم، ولي من نصف زمان كاري ام را صرف برگرداندن حال مزاجي ام به حالت عادي مي كنم. صبح ساعت 30/8 با شنيدن صداي بلند فين يكي از آقايان در دستشويي كه درست روبروي اتاق كارم و بيخ گوشم است، حالم به هم مي خورد. مدتي گوشم را مي گيرم و مدتي ديگر از محيط اتاقم دور مي شوم و مدتي هم با كاري خارج از اتاق كارم مشغول مي شوم. تا به اتاقم بر مي گردم يكي وارد مي شود و درست بالاي سرم دهانش را باز مي كند و عطسه مي كند. فورا نفسم را حبس مي كنم و به بهانه اي از اتاق كارم خارج مي شوم و مدتها(تا تبخير ذرات بزاق دهان ايشان) به اتاقم برنمي گردم. و وقتي بر مي گردم ظهر شده و تا مي خواهم از فرصت به دست آمده براي آنجام كاري استفاده كنم، آقايان يكي يكي براي گرفتن وضو وارد دستشويي روبروي اتاقم مي شوند و صداي فين يكي اشان بلند مي شود. و... .

با تعاريفي كه من از نحوه ي كار كردنم و آلودگي تنفسي و صوتي محيط كارم ارائه كردم، خواهرم صدايش درآمد كه بس كن! حالم دارد به هم مي خورد! چه آدمي شده اي تو! بي تربيت!.

البته نفهميدم فين كردن ديگران و عطسه كردنشان به آن صورت چه ربطي به تربيت من دارد!

و خواهرم هم حاضر نشد حتي يك ثانيه ديگر بماند و حتي يك كلمه ديگر در اين ارتباط بشنود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:23  توسط صبا  | 

راستگوها به جهنم می روند

 

- در دنيايي كه همه دروغ مي گويند، راستگوها را به جهنم مي فرستند.(مرد كه در مراسم افطار به همسرش اجازه ورود نداده بودند، در دو روز، دو حرف متفاوت به زبان آورد. شايد مثل خيلي از مردهاي ديگر فكر مي كند چون زنها زياد مهم نيستند، پس لازم نيست همه ي واقعيت را به آنها گفت. نصفش را كه مهم نيست مي گويد و نصف ديگرش را فردا درست زماني كه احساس كرد چون آدم مهمي است که همه پيگير كارش شده اند، به مردی که به درخواست من پیگیر کار ایشان شده بود می گويد.)

- چند روز پیش همکاری، دلیل دفاع سرسختانه من از همکاران ناراضی از ضیافت افطار را در نوشته ای به حساب دفاع از خودم در مقابل آنها گذاشته بود.چون معتقد بود من آنها را به ابراز نارضایتی و حاضر نشدن در ضیافت افطار تشویقشان کرده ام. و چون در رساندن خبر نارضایتی افراد ناراضی به گوش رئیس برای تغییر روش برگزاری ضیافت افطار شکست خورده ام دق و دلی خودم را سر او خالی می کنم.ایشان غافل از این بودند که کلا برداشتشان در مورد تحریک همکاران از سوی من اشتباه است. نمی دانم چرا در این کشور، همه از کوچک و بزرگ عادت کرده ایم کم کاری خودمان و بروز نارضایتی از سوی افراد را به حساب یک دشمن  مرئی و نامرئی که ساخته ذهن خودمان است بگذاریم و به جای اصلاح رفتار خود،او را محاکمه و مثلا رفتارش را در مورد تحریک دیگران خاموش کنیم. 

- آنها كه بار گناهانشان سنگين است، علاقه ي بيشتري به تبرك كردن خود نشان مي دهند.(امروز خيلي دلم مي خواست مي توانستم به يك جاي زيارتي بروم.)

- سرخي صورت پسرك گفت: ديديد كارتان چقدر مهم و سخت است. آنقدر كه من فهميدم 20 نمي گيرم.

- نوشتن اين مزخرفات را به نماز اول وقت ترجيح دادم تا شايد خدا اجازه ي ورود به جرگه ي مومنان واقعي را به من بدهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:45  توسط صبا  | 

برده داري جديد و برده هاي ياغي

 

ديروز، وقتي خبر مربوط به يكي از معاونتها را كه مطابق سليقه ي مدير قسمت خودم تيتر زده شده بود، در سايت داخلي سازمان قرار دادم، آقاي معاون احضارم كرد و گفت تيتر را بايد اينطور (انعقاد قرارداد با سازمان...)بنويسيد.

گفتم براي داخل محدوديتي ندارد؛ ولي براي بيرون از سازمان، بايد تيتر را كامل تر بنويسيم.

گفت نمي خواهد همين طور كه مي گويم بفرستيد .

گفتم آنها (روابط عمومي مركز) تيتر را به شيوه ي ما تغيير مي دهند، پس بهتر است خودمان از اول، درست آن را بفرستيم.

در حالي كه داشت مي رفت گفت مثل اينكه ما داريم حقوق مي دهيم.

خانم مسئول دفتر ايشان كه از اول شاهد گفت و گوي ما بود به شوخي گفت: خانم ادامه نده برو مطابق خواسته ما تغيير بده. در غير اينصورت اين ماه از حقوق خبري نيست!

به نظر مي رسد از ديدگاه امثال اين آقا! كارمندان امروز، همان برده هاي ديروز هستند كه اربابانشان به جاي زدن شلاق بر سر و رويشان براي اطاعت از آنها، از حربه ي تهديد به اخراج، در صورت سرپيچي استفاده مي كنند.

البته تهديد ايشان بيشتر به درد عمه جانشان مي خورد. و من كه در اول گفت و گويمان در دلم تصميم گرفته بودم به احترام و براي دلخوشي ايشان تيتر داخلي را روي سايت تغيير دهم، به كل از تصميم اشتباهم صرف نظر كردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:15  توسط صبا  | 

لذت همراهي با اقليت معترض

 

تا ديروز با خواندن سرنوشت مردان و زناني كه به نوعي وارد مبارزات سياسي و اجتماعي مي شوند، فكر مي كردم اين افراد، بدبختي و ناراحتي هاي زيادي را تحمل مي كنند.

در چند تجربه كوچك در سال جاري، ديدم نه تنها همراهي با اقليت معترض ناراحت كننده نيست بلكه لذت اين عمل آنقدر زياد است كه انسان را به تكرار آن براي كسب لذت بيشتر وا مي دارد.

ديشب،اگر چه بسيار دوست داشتم با انجام دادن كاري، بتوانم لذت همكاري با آنها در برگزاري افطار را با لذت همراهي با اقليت معترض جايگزين كنم، ولي چون ديدم هيچ كاري نيست و فقط بايد بنشينم و چون آدمهاي شكم باره منتظر علامت پيمانكارآشپز و دارو دسته اش براي حمله به غذا بمانم، ترجيح دادم در صف همكاران معترضم قرار بگيرم. لحظه ي افطار ديشب تا انتهاي شب يكي از بهترين لحظه هاي زندگيم بود و چنان لذت و مسرتي از همراهي اقليت مبارز و معترض به من دست داده بود كه دوست نداشتم تمام شود!

 پنج شنبه۱۲/۶/۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 18:15  توسط صبا  | 

پست و حقير

 

پاشنه هاي پا از آن جهت كه دائما با زمين در تماس هستند پست و حقير نمي باشند.

 

مي گويد به خدا و پيامبر و ائمه ايمان ندارد. و چون هيچكدام از اينها را ندارد پس معلوم است كه نماز هم هرگز نخوانده و نخواهد خواند. با اين وضع طبيعي است كه روزه هم نمي گيرد.

گاهي وقتي مي خواهيم به راه راست هدايتش كنيم، تمام اين كارها و آدمهايي كه سرشان را با اين كارها گرم كرده اند به سخره مي گيرد.

اوايل از دستش مي رنجيدم، ولي الان دوستش دارم. چون مي بينم ما عرض اعمال، او جوهراعمال را در وجود خود دارد.

دو سال پيش،وقتي در مقابل چشمان صد مسلمان چون من، يك كارگر افغاني توسط سركارگر بارها مورد شكنجه روحي قرار گرفت، آنكه تحمل نكرد و سيلي محكمي به گوش آن سرکارگرنامسلمان نواخت، كسي نبود جز اين دوست كافر!.

ما شعار مي دهيم او عمل مي كند.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:38  توسط صبا  | 

اگر بدون نقص بودم

 

«اعتراف مي كنم كه اگر من مردي بدون نقص مي بودم احتمالا تيره روزي همسايگانم را به آن صورت كه اكنون حس مي كنم، درك نمي كردم.

به عنوان يك انسان كامل، نواقص و نارساييهاي آنها را متذكر مي گشتم و براي ايشان داروهايي تجويز مي كردم. ايشان را به زور مجبور مي ساختم كه حقيقت انكار ناپذير را كه در من وجود مي داشت، بپذيرند.»

(از سخنان مهاتما گاندي در كتاب همه با هم برادرند)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط صبا  | 

مرد،نگران، منتظر علائم ديگري بود

 

يكي گفت يكي مي گفت حمايت هاي بيش از حد تو از فرزندانت دارد بدبختشان مي كند. و شايد اين حرف، حرف دل كسي كه خبر را آورده بود هم بود. و گر نه دليلي نداشت كه در اوج نگراني هاي مرد، شك به دل او بياندازد و با اين حرف، مرد را به ياد جمله ي خواهرش بیاندازد كه به دخترش گفته بود "پدرت شما را لوس و كم تحمل بار آورده است".

صداي اعتراض دلسوزها!! بلند شده بود.

مرد به همه ي روزهاي گذشته و روشهاي تربيتي خود شك كرده بود.

آنقدر كه دو بار، يك بار سر سفره گفته بود شايد حق با آنها باشد. و يك بار هم در تنهايي به يكي از فرزندانش گفته بود گاهي انسان به دليل جواني و ناپختگي با خانواده خود كاري مي كند كه در طولاني مدت به ضررشان تمام مي شود.

روز بروز رنجورتر و ضعيف تر مي شد. و دلم مي خواست باور نكند در اتفاقي كه افتاد او هم سهمي داشت.

شايد، اگر ديگر اتفاقي نيافتد، باور كند.

مرد،نگران، منتظر علائم ديگري بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط صبا  | 

اعتیاد

 

در هيچ ماه رمضاني، مثل ماه رمضان امسال، به حال و روزي كه معتادها دارند فكر نكرده بودم.

تا وقتي در محل كارم هستم، گرسنگي و نياز به غذا را زياد حس نمي كنم ولي به محض اينكه پام به خانه مي رسد، بي قرار مي شوم. فكر مي كنم چيزي گم كرده ام. چيزي از وجودم گم شده است. دقيقه ها هر كدام يكساعت طول مي كشد. هر لحظه كه مي گذرد احساس بي قراري من بيشتر مي شود.

تا امروز! مواد مخدر مصرف نكرده ام، ولي شنيده ام حالت آنها هم مثل حالت من مي شود در زمانهايي كه در موعد مقرر غذا به بدنم نمي رسد.

چند ساعت قبل از افطار را سعي مي كنم با خواندن كتاب و خوابيدن و مثل امروز با نوشتن اينگونه متنها سپري كنم، گاهي دلم مي خواهد نمازهايم را طولاني كنم تا شايد ضمن سپري كردن زمان، اين مقدار از لحظه ها را بتوانم گرانتر بفروشم. تا الله اكبر مي گويم، فرشته اي كه رو به روي سجاده نشسته است پشت مي كند؛ تا مي خواهد چيزي بنويسد، چادرم را برمي دارم و دستهايم را به علامت تسليم بالا مي برم.   

گاهي فكر مي كنم يك ده هزارم و شايد هم يك صد هزارم اين كششي كه در روزهاي ماه رمضان نسبت به غذا (ارضاء نيازهاي جسماني) وجود دارد، اگر نسبت به انجام اعمال معنوي وجود داشته باشد، ...  .

چهار- پنج- شش- هفت- هفت و نيم- هفت و چهل و پنج دقيقه- هفت و پنجاه و پنج دقيقه- هفت و پنجاه و هشت دقيقه، .....؛

دو دقيقه مانده به افطار سر سفره مي روم و لقمه هايم را قبل از اذان آماده مي كنم.

با گذاشتن اولين لقمه در دهانم، كه به اندازه ي يك قاشق چايخوري است، قلبم آرام مي گيرد و به آرامش مي رسم.

(امروز تا بلعيدن اولين لقمه، ۲۳ دقيقه مانده است)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:28  توسط صبا  | 

چونكه حاضر شد خيال او برفت

 

 شد خيال غايب اندر سينه زفت          چونكه حاضر شد خيال او برفت

آنچه ديده نمي شود و از نظر غايب است، خيال و انديشه اش در قلب، عظيم و جسيم مي شود، اما آن چيز غايب وقتي حاضر شد و آشكار گشت خيال و گمانش از بين مي رود. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط صبا  | 

سرما انگور را زيان ندارد اما غوره را زيان دارد

 
امروز پاي نوشته ي دوستي كه دلش از خودش رنجيده بود نوشتم، كاري كه تو كردي شبيه همان كاري است كه پيامبرت محمد(ص)كرد.

وقتي مشغول خواندن مثنوي معنوي مولوي بودم، ديدم نوشته ي امروزم را قرنها پيش پاسخ گفته است:

"هر چه ولي كامل كند مريدان را نشايد گستاخي كردن و همان فعل كردن كه حلوا طبيب را زيان ندارد اما رنجور را زيان دارد و سرما انگور را زيان ندارد اما غوره را زيان دارد."ص 995 شرح كبير انقروي بر مثنوي معنوي مولوي

اين شرح شريف در بيان معناي آنست كه هر چه و هر كاري كه وليي كامل مي كند به مريدان نيامده كه در كار اولياء گستاخي كنند و عينا آن كار را انجام دهند، زيرا حلوا طبيب را زيان ندارد اما بيمار را ضرر دارد، و سرما و برف انگور را صدمه نمي زند اما غوره را زيان و آسيب مي رساند. چنانچه مضمون اين آيه كريم را كه حضرت حق تعالي در حق حبيبش فرمود مظهر گشته است: ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر. يا محمد تا بيامرزد ترا خداوند متعال آنچه پيش افتاد از گناهت و آنچه پس افتاد، ترا فتحي كه فتح مبين بود ميسر كرد.

پس سالكي كه بر مرتبه ولايت مي رسد و وارث كامل آن حضرت مي شود مظهر اين آيه كريم مي باشد: ما تقدم من ذنبه و ما تاخر، به كل آمرزيده مي شود. اما آنكه مبتدي است اگر به تقليد آن وليي كامل كه به مرتبه مذكور رسيده است قيام كند ضرر مي بيند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:7  توسط صبا  | 

چرا؟!


سوال معصومانه صبحگاهيش را، جوابي شيطنت آميز بود.

شيريني عكس العمل اش و سكوت چند ثانيه اش براي گرفتن جواب چرايش، تلخي لحظه هاي بعد از سحري را از يادم برد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 9:58  توسط صبا  | 

آن تویی

 

آن تويي و آن زخم بر خود مي زني           بر خود آن دم تار لعنت ميتني

بيشتر از قدو قواره ات ولي متناسب با روح حيواني وجودت كه اكنون قالب جانت شده، ناليدي، زبان در كام بگير و فقط گوش بده.

مي گويي ديگران را مي بيني كه دارند در حق تو و امثال تو ظلم مي كنند. آن ظلم و ستمي كه تو از آن ياد مي كني خوي خود توست. هر خصلتي كه در طول چند سال در تو رشد كرده در وجود افرادي كه به تو نزديك هستند نمايان شده، مومن آئينه مومن است. هر آنچه در تو هست در آئينه وجود ديگران نمايان گشته. تو آن صفتهاي زشت را به آنها نسبت مي دهي و بغض و كينه كرده اي، در حالي كه متوجه نيستي صفات زشتي كه در آنها مي بيني، صفات خود تو است.

پيش چشمت داشتي شيشه كبود                زان سبب عالم كبودت مي نمود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:22  توسط صبا  | 

لذتي كه در سلام ندادن وجود دارد در سلام دادن وجود ندارد


اگر باور نمي كنيد، شما هم امتحان كنيد.

من چون جرات نداشتم اين آزمايش را در خانه انجام دهم، اين هفته در محيط كارم دست به كار شدم و به نتايج شيرين و لذت بخشي رسيدم؛

 وقتي همكارم وارد اتاق شد، خودم را مشغول كاري نشان دادم و سرم را از روي برگه بلند نكردم تا مجبور نباشم سلام بدهم.

گفت سلام.

با كمي مكث، گفتم سلام، و ديگر هيچ نگفتم.

پرسيد خوب هستيد.

گفتم بله ممنون.

و در چند ثانيه به احساس شيرين كساني كه طي 5 سال كار در كنارشان از اين احساس برخوردار بوده اند، رسيدم.

اينكه اول صبح كسي پيدا شده كه به خدمت رسيده و سلام عرض كرده و منتظر است من سر مبارك خودم را از روي كاغذ بلند كنم و جواب  سلامش را بدهم؛ اين احساس را به من داد كه وجودم به يك دردي مي خورد.

دادن جواب سلام همكارانم!

چه لذتي مي برند، روسا و مديراني كه به خاطر جايگاهشان، بدون محكوم شدن به بي ادبي و بي نزاكتي، هر روزشان را اينطور شروع مي كنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:18  توسط صبا  | 

در پناه خدا

 

يك تن تجهيزات آهني برنده روي سرش مي ريزد و او زير آن دفن مي شود.

صداي مهيب ريزش اين قطعات، ساختمان را به لرزه در مي آورد.

ساكنان ساختمان،20 دقيقه طول مي كشد تا مرد را از زير آوار قطعات آهني برنده بيرون بكشند و هنگام برداشتن اين قطعات از روي مرد، قسمتهاي برنده قطعات پاي يكي از افرادي را كه در حال كمك بود مي برد.

مرد از زير آوار بيرون مي آيد، بدون اينكه خراشي به اندازه ي نوك سوزن روي بدن و صورتش باشد.

نشاني ديگر از قدرت خدا براي حفظ بندگانش در قلب خطر، و نشاني براي اينكه مادر و خواهران اين مرد جوان، ايمان بياورند به اينكه خدا مي توانست خطراتي بدتر از آني كه يكسال است درگيرشان كرده بر سرشان بياورد. و يا در بدترين حالت حامي آنها باشد. پس بايد شكرگزار بود.

بعد از ظهر روز چهارشنبه 14 مرداد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:34  توسط صبا  | 

عمدي نبود، سهوي بود حتما!

 

ديروز وقتي راننده اتوبوس داشت بقيه هزار تومانم را به من بر مي گرداند، احساس كردم كه دارد حقه اي سوار مي كند.

چند اسکناس 50 توماني و صدتوماني داد و رفت. و من در دلم لعنت فرستادم به خودم كه بعد از اطمينان از نامردي همكارم، اين صفت او را به راننده اتوبوس هم تعميم داده بودم.

با خودم گفتم من نبايد بديها و نامرديهايي را كه مي بينم به كل جامعه تعميم بدهم و بايد خيلي مواظب باشم كه اين خصلت خوش بيني و اعتماد و اطمينان را از دست ندهم و دچار بيماري سياه بيني نشوم.

پولها را كه در مشتم نگه داشته بودم داخل كيفم گذاشتم.

نيمه شب، در خواب و بيداري، دوباره ياد احساسي افتادم كه در هنگام گرفتن بقيه پول داشتم.

فقط مي خواستم مطمئن شوم. فقط همين.

لامپ را روشن كردم، به سمت كيفم رفتم و پولهايي را كه گرفته بودم شمردم.

ديدم راننده به جاي كم كردن 100 تومان، 500 تومان كم كرده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:35  توسط صبا  | 

اي كاش سلام ها، خداحافظي به دنبال نداشته باشد

 

امروز، از صبح، با ديدن يكي از همكاران كه دوران خدمت سربازي اش در سازمان ما تمام شده بود و حالا براي خداحافظي آمده بود، ياد دوراني افتادم كه به دليل تغییر منطقه محل سکونت و جابجایی مجبور مي شدم از دوستاني كه در آن محل پيدا كرده بودم خداحافظي كنم.

اين متن بهانه اي شد تا از سرباز لجبازمان! (از نوع خوبش بخونيد)كه در برابر نامردي و نادوني تمكين نكرد و تبعيد خود خواسته به پيش ما را عليرغم اينكه كارش هيچ ربطي به رشته ي تحصيلي اش نداشت به جان خريد، يادي كنم؛  تا خاطراتش براي هميشه در دفتر خاطراتم ثبت شود تا هر وقت خواستم براي پسرهاي بي نظم و سست، مثال يك پسر منظم و محكم رو بزنم، اول نام او به يادم بياد.

سربازي كه بيشتر از اينكه سرباز باشه، سفيري بود با همه ي خوبي هاي مردم كردستان. همه ي ويژگي هاي مثبت مردان اين ديار را يكجا با خود داشت.

شنبه ششم تيرماه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:26  توسط صبا  | 

عجب!!!

 

خبرگزاري ايرنا،دوم تير ماه در بخش گزارش تصويري خود تصاويري با شرح" برخورد پليس با معترضين در كشورهاي غربي" گذاشته است.

لطفا آنرا حتما ببينيد و خداي خودتان را شكر كنيد از اينكه در آن كشورها زندگي نمي کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدايا هزاران مرتبه شكر.

شكر.

شكر.

شكر.....

 

پس يادتان باشد قبل از خروج از كشور، با مراجعه به بخش گزارش تصويري برخي خبرگزاريها از وضعيت امنيتي آن كشورها و چگونگي برخورد پليس آن كشورها مطلع شويد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:39  توسط صبا  | 

----

 

سياهي، خطي قرمز بر روي سفيدي چهره هايشان كشيد.

وقتي دستهايشان به سمت خدا بلند شد؛

نشاني از خرمي و دوستي بر دور دستهايشان گره خورده بود.

سكوتشان نشان از صلح و دوستی مي داد.

سياهي، دامن خود را گسترد؛ 

تاریک تر شد.

سکوت،سکوت،سکوت،...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:38  توسط صبا  |